{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p8

لونا ویو
اخه من چقدر بدبخت میتونم باشم که اینجوری دعوام کنن هققققق من میخوام برم پیش خانم جانگ هقققق
داشتم همینجوری با خودم حرف میزدم و زارزار گریه میکردم ه نمیدونم کی بود که چشمام بسته شد و خوابیدم
پایان ویو
فردا صبح
جیهوپ=لونا باید بیدار شی بری مدرسه... لونا پاشو... لونا/سرد/
لونا=هوممم.... الان بلند میشممم
جیهوپ=باشه
لونا بلند شد و غذاش رو خوذد و با جیهوپ رفت مدرسه
جیهوپ=غذات رو بخور/سرد/
لونا=چشم
تهیانگ=لوناااااا
لونا=اِواااا سلاممممم....
تهی=تو اوپا داری؟
لونا=اره 7 تا
تهیانگ=خوش به حالت...
لونا=نه بابا.... اونا که اوپا های واقعیم نیستن... تازه رفتارشونم باهام خوب نیست
تهی=یعنی چی اوپاهای واقعیت نیستن؟
لونا=خب من وقتی 6 ماهم بود مادر و پدرم تصادف میکنن و میمیرن و من میرم پرورشگاه پیش خانم جانگ و بعدش 7 تا مرد مهربون که حداقل من فکر میکردم مهربونه من رو به سرپرستی گرفتن و با اجوما مراقبم هستن
تهیانگ=اخیییی... چقدر زندگیت تلخه
لونا=هعیییییی....
تهی=نگران نباش... ما سه تا... تا اخر عمر باهمیم... بیا یک شعر بسازیم... انگشت کوچیکامون رو قفل میکنیم و میگیم«هر سال تو قهر و اشتی قسم قسم به دوستی»
لونا=چه قشنگگگگگ....
تهی=من شعر رو خیلی دوست دارم راستش.... میخوام بزرگ شدم خاننده بشم...
لونا=عععععع چه باحال...




♡ ♡ این‌‌ בاستان هنوز تمام نشـבه.. ♡ ‌ ‌◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆
دیدگاه ها (۴)

p9

p10

p7

p6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط